مدّتي بود كه در مورد اُتوپيا فكر مي كردم كه چه هست و از كجا بايد پيدايش كرد كه بالاخره متوجه شدم كه اُتوپيا همان مدينه فاضله اي هست كه بسياري از نويسنده ها در كتابها و داستانها و رمانهاشون به اين مكان اشاره مي كنند مثل سهراب سپهري كه در يكي از شعرهاش مي خوانيم :
اهل كاشانم ، اما
شهر من كاشان نيست .
شهر من گم شده است .
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .
اُتوپيا همان جايي هست كه مردمش با هم در صلح زندگي مي كنند و با هم هيچ دشمني ندارند و به حقوق همديگر احترام مي گذارند .اُتوپيا همان جايي هست كه بسياري از فضيلتها مثل بردباري ، محبت ، عشق ورزي ، فداكاري ، خرد و فضيلتهاي ديگر در آنجا مي شود پيدا كرد .اُتوپيا همان جايي هست كه همه به هم كمك مي كنند بدون هيچ چشم داشتي . همديگر را مثل اعضاي خانواده خودشون دوست دارند و در غم و شادي همديگر شريكند .اُتوپيا همان جايي هست كه بايد حتي فكر تعصب و غرض ورزي رو هم نبايد داشته باشيم . همان جايي كه همه به خدا فكر مي كنند و سعي مي كنند علاوه بر مسائل مادّي به مسائل روحاني خودشون هم توجه كنند و به راز و نياز بپردازند .اُتوپيا يك ناكجا آبادي هست كه فقط توي فكر ما و داستانها و افسانه هاي مردم و روياي شُعرا مي شود پيدايش كرد . يك ناكجا آبادي كه همه دنيا منتظرش هستند تا ساخته شود اما نمي دانند كه توسط چه كسي و چطور .اما …
نوجوانان عزيز نظر شما چيه؟ به نظر شما آيا مي شه اينگونه دنيايي رو ساخت؟ اگه ميشه چگونه مي تونيم در مسير رسيدن به اين دنيا قدم برداريم؟
نقل از سايت http://nojavanan.wordpress.com/

يك افسانه زيبا حكايت ميكند كه در ابتداي خلقت كلاغ و طوطي هردو زشت آفريده شدند. طوطي اعتراض كرد و زيبا شد، ولي كلاغ در مقابل اراده الهي تسليم و راضي ماند و به خدا اعتراضي نكرد. اين است كه امروز طوطي را در قفس ميبينيم و كلاغ را آزاد...
راضي به قضا باش و به آنچه او مقدر نموده خشنود گرد، همچو گمان مدار كه آنچه آرزوي انسان است، خير انسان است. چه بسيار آرزو كه عدو جان است. پس امور را به يد قدرت حق تسليم كن و از خود خواهش مدار. البته فضل حق شامل شود و آنچه خير و صلاح است حاصل گردد.
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد!
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند
١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی
٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.
٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.
عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.
پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم.
می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی،
در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :
صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که
دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.
اسم این دست خداست،
او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.
این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود
و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر،
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی،
چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم.
بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست،
در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،
زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام
پنجمین صفت مداد:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.
سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.
بدان که چه می کنی
|
سوسک گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست . آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست. |

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند. اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .
پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست
یه روز تو اتاقم نشسته بودم حوصلم سر رفته بود، دنبال یه نفر میگشتم تا باهاش بازی کنم. هوس قایم موشک کرده بودم مامانم خونه غزال اینا بود. نمیدونستم چی کار کنم با کتابام ور میرفتم که یهو گفتم به غیر از من و خدا کی اینجاست؟ پس بشینم با خدا قایم موشک بازی کنم، ولی نوعش رو فرق دادم یعنی یه چیزیی رو من قایم میکردم، خدا باید پیدا میکرد و برعکس. داشتم فکر میکردم که چی قایم کنم که یادم اومد خدا فکرا رو میخونه. با اخم بهش گفتم: اِ !! فکرمو نخون. گوشاتو بگیر، چشاتم ببند. حس کردم چشاشو بست و گوشاشو گرفت. یه ساعت داشتم فکر میکردم و آخر به این نتیجه رسیدم. بهش گفتم:خب! خدا! من فکرامو کردم. چشم بزار تا اون وسیله رو قایم کنم. اونم چشم گذاشت. رفتم تو آشپزخونه و یک تخم مرغ از تو یخچال برداشتم و پشت ماکروفر گذاشتم. به خدا گفتم: خب چشاتو بازکن و پیدا کن! اگه تونستی!! با شیطنت رو میز نشستم و منتظر شدم. بعد چند دقیقه صدای قل خوردن یه چیزی رو شنیدم. نگاه کردم و دیدم تخم مرغ افتاد زمین و شکست. پشتم سوخت. گفتم: خیی زرنگیا! و آهی از ته دل کشیدم. با حرص گفتم: حال تویی! برو! حالا خدا رفت و من چشم گذاشتم. بعد 5 دقیقه رفتم دنبال چیزی که خدا قایم کرده! هنوزم که هنوزه از 1 ماه پیش پیداش نکردم! تازه فکر کنم فهمیدم چیه!

توماس ادیسون یکی ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود .
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود .
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود .
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند .
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد .
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت:
پسر تو اينجايي ؟
مي بيني چقدر زيباست!
رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟
حيرت آور است!
من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!
واي ! خداي من، خيلي زيباست!
كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد.
كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت.
نظر تو چيه پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت دارد در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطـور مي تواني؟
من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد.
مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند.
در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم.
الان موقع اين كار نيست !
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود.
آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود .